سمینار
  • کارآفرینی در سن دبیرستان

    اگر سوال شود که اولین سیستم حرفه ای ایمیل مارکتینگ در ایران چه سالی شروع به کار کرد، جواب چیست؟ سال ۹۰؟ ۸۵؟ زودتر؟ دیرتر؟ من تصور میکنم سال ۷۹ بود. دو برادر به نام های سینا و پویا که دوران دبیرستان را میگذراندند، اپلیکیشنی ساختند که ایمیل های کاربران ایرانی را بر حسب تخصص طبقه بندی میکرد و آگهی های تبلیغاتی را به طور خودکار ارسال میکرد. اولین سیستم واقعی تبادل بنر بین سایتهای ایرانی هم کار همین دو برادر بود. البته من روی به کار بردن این کلمه اولین خیلی حساس هستم چون دوستان دیگری میتوانند ثابت کن... ادامه مطلب
    سه شنبه, مهر 01, 1393
  • جدال با پارکینسون

    این طرف ها کسی هست که در اواسط دهه شصت در تبریز داماد شده باشد؟ اگر بله، حتما نام حمید را به خاطر میاورد. آن روز ها خیلی از عروس و دامادها دوست داشتند که کارهای فیلم و عکس خود را به حمیدآقا بسپارند. کار او برتری خاصی نسبت به موسسات دیگر نداشت اما توانسته بود راز و رمز ارتباط با عروس دامادها و خانواده ها را پیدا کند و خدمات تو دل بروتری ارایه کند. با توفیق در این کار، حمید به فکر افتاد که اساس کارش را تغییر دهد و یک موسسه فیلمسازی دایر کند. اسد و حسن، دو نفر از عزیزترین دوستان من، تیم فنی وی را ت... ادامه مطلب
    يکشنبه, خرداد 25, 1393
  • بنز حاجی ضیاء

    آن زمان هنوز حاجی نبود. رفته بود مکه که بشود. وابستگی فامیلی مان خیلی دور بود: شوهر خواهر زندایی پدرم! ولی از طریق عمه ام که خیلی به آن ها نزدیک بود، اخبار و اطلاعات خانواده شان به ما هم منتقل میشد. مکه که بودند، عمه زندگی خود را به خانه سه طبقه آنها منتقل کرد تا از امنیت خانه مطمئن شود. ما هم دم به ساعت دلمان برای عمه تنگ میشد و مجبور بودیم بریم دیدنش! من عاشق طبقه پارکینگ و ماشین آقا ضیاء بودم: یک بنز ۲۰۰ مدل ۱۹۷۵ به رنگ کاهویی. ساعت ها پشت فرمان می نشستم و خود را در حال سفر به دور دنیا تصور م... ادامه مطلب
    چهارشنبه, ارديبهشت 03, 1393
  • اول چه کسی، بعدا چه چیزی

    ده دقیقه زودتر از قرار رسیدم و این فرصت برای گرفتن یک جلد دیوان حافظ نفیس کافی بود. قرارم با حمید برخوردار بود، پسر یکی از بزرگترین کارافرینان تاریخ کشور، پدر صنعت خانگی ایران، مرحوم حاج محمد تقی برخوردار. آن زمان هنوز مرحوم نشده بود و من چه خجالتی کشیدم سر ندانستن این موضوع. تیرماه ۸۹ بود و من پس از سه سال و نیم اقامت در تهران، آماده میشدم که به تبریز برگردم اما دلم برای ایده هایی که در سر داشتم و فرصت سرمایه گذاری روی آنها را پیدا نکرده بودم، می سوخت. مانند مادری که قبل از ترک بچه اش، آن را به... ادامه مطلب
    چهارشنبه, فروردين 20, 1393
نام
نام خانوادگی
ایـمیل

ذخیره اطلاعات


 
 
 
ثبت نام فراموشی کلمه عبور؟