نوشتن
نوشته
کد مطلب : 230  |   تعداد بازدیدها: 69   |   تاریخ درج: چهارشنبه, ارديبهشت 03, 1393

 

بنز حاجی ضیاء


آن زمان هنوز حاجی نبود. رفته بود مکه که بشود. وابستگی فامیلی مان خیلی دور بود: شوهر خواهر زندایی پدرم! ولی از طریق عمه ام که خیلی به آن ها نزدیک بود، اخبار و اطلاعات خانواده شان به ما هم منتقل میشد. مکه که بودند، عمه زندگی خود را به خانه سه طبقه آنها منتقل کرد تا از امنیت خانه مطمئن شود. ما هم دم به ساعت دلمان برای عمه تنگ میشد و مجبور بودیم بریم دیدنش! من عاشق طبقه پارکینگ و ماشین آقا ضیاء بودم: یک بنز ۲۰۰ مدل ۱۹۷۵ به رنگ کاهویی. ساعت ها پشت فرمان می نشستم و خود را در حال سفر به دور دنیا تصور میکردم. دامنه این تصورات، به سرعت گسترش یافت و من واقعا رانندگی را در ذهن خود تجربه میکردم. تنها مانعی که برای تحقق رویاهایم وجود داشت این بود که چطور ماشین را از پارکینگ بیرون بیاورم؟ از کسی هم نمی شد پرسید. نه می توانستم کسی را به رویای شخصی خود راه دهم و نه بدون پاسخ به این سوال، میتوانستم رویایم را تکمیل کنم. سرانجام به یک دروغ متوسل شدم. از عموجان پرسیدم که: “شوهر عمه میخواست ماشین را برای سرویس و شستشو از پارکینگ بیرون بیاورد ولی بلد نبود. میشه بگید چیکار باید بکنه؟” عموجان با تعجب گفت: “چطور چنین چیزی ممکنه؟ او خودش راننده پایه یکه!”

کسی نبود بزند پس کله ام که آخه آی کیو، دروغ بهتر از این نمی شد بسازی؟!

چند دقیقه بعد نمیدانم عموجان ذهنم را خواند یا چی شد که گفت: “کاری نداره. با دنده یک میتونه بیاد بیرون”.

پازل رویای من تکمیل شده بود. فردا باز دلم برای عمه تنگ شد! و تا به پارکینگ رسیدم، کلاچ گرفتم و دنده را به جلو هل دادم. در ذهنم از رمپ پارکینگ بالا رفتم و چپ و راست را نگاه کردم که به ماشین و عابر پیاده نزنم. در پارکینگ را بستم و به راه افتادم. بعد از یک تبریز گردی مفصل، خانواده را به مشهد بردم و جاتون خالی از مسیر شمال برگشتیم. بعد به بازرگان رفتم و تمام طول مستطیل ترکیه را در یک چشم به هم زدن طی کردم و از طریق بلغار و رومانی رسیدم به آلمان. آلمانی ها به بدی فیلم ها نبودند و همه جا برای بچه ای که با یک ماشین آلمانی به سفر آمده بود احترام میگذاشتند و کمک میکردند. بعد به فرانسه رفتم و از زیر برج ایفل رد شدم و از آنجا میخواستم به انگلستان بروم که با دریای مانش روبرو شدم. آن زمان نمیدانستم که می شود با ماشین، سوار کشتی شد و از عرض دریا عبور کرد. رویایم به بن بست رسیده بود و راهی برای اتمام این سفر ناتمام پیدا نمیکردم. این باور چنان واقعی بود که تا مدتها پس از آن، در مجلات حسین دایی، دنبال راهی برای حل مشکل دریای مانش می گشتم! سالها بعد از آن در مجله دانشمند خواندم که دو کشور فرانسه و انگلستان قصد دارند با ساخت یک تونل زیردریایی، این دو کشور را به هم وصل کنند. آن زمان عهد کردم که به احترام آن رویای کودکی، روزی این مسیر را طی کنم و آن رویا را از بن بست دربیاورم ولی تاکنون هیچوقت هر دو ویزای شنگن و انگلستان به طور همزمان روی پاسپورتم نبوده. به یاد دارم که در اولین روز از اولین سفر اروپا، خود را به ایستگاه مرکزی قطار پاریس و جلوی قطارهایی که از طریق تونل مانش، به انگلستان میروند، رساندم و همانجا برای جلسه ویدیو کنفرانسی با بچه های شرکت، بساط وب کم را دایر کردم.

دیروز مجلس ختم حاجی ضیا بود. پسرش که مرا نشناخت و آنها هم که شناختند شاید تعجب کردند که فامیل به این دوری چرا به مجلس ختم آمده است، اما من به وی مدیون بودم که با بنز کاهویی خود، سفری رویایی را برایم رقم زده بود.

رویای دیگری که در کودکی با آن زندگی میکردم، سوپر من بود. صحنه با پیچ خوردن پای خانم ظهیری (معلم کلاس چهارم ابتدایی) شروع می شد. ماشین نیاورده بود، تاکسی ها سوار نمیکردند و جلوی مدرسه از درد پا به خود می پیچید. ناگهان من از آن بالا میدیدم و به سرعت برق، فرود میامدم و خانم معلم را بغل میکردم و بالا میرفتم. یک مقدار که بالا میرفتم، خانم معلم پوزیشن خود را درست میکرد و پشتم می نشست و پرواز ما بر فراز تبریز شروع می شد. در آن رویا هم مشکل فرود داشتم! خانم معلم چون پایش درد میکرد نمیتوانست قبل از رسیدن کامل به زمین، بپرد و اگر ادامه میدادیم من با صورت به کف آسفالت میخوردم. یک بار که همراه پدرم سر کار رفته بودیم، به بهانه ای جیم شدم و گوشه ای نشستم و بیش از یک ساعت دنبال راه حلی برای فرود میگشتم و پدر هم دنبال من میگشت!

در دانشگاه، به جای گوش دادن به استاد، روی کاغذ فلش هایی به چپ و راست رسم میکردم و ناگهان از میان آنان یک فلش رو به بالا برمی خاست و از میانشان عبور میکرد و به سوی بی نهایت پرواز میکرد. این من بودم و شرکتی که قرار بود بسازم، اما نمیدانستم که چیست و چگونه ساخته خواهد شد و چگونه اداره خواهد شد. یک بار سر سفره شام در منزل دایی، از بس این تصویر را کشیدم که توجه بقیه را جلب کرد و دایی پرسید که جریان چیست. با بی میلی تعریف کردم، چون باد جوانی به کله ام بود و اینکه: شما که درک نمی کنید من چی میگم! دایی از سر دلسوزی و برای راهنمایی من، مراحل ثبت و تاسیس شرکت و نحوه مجوز گرفتن وکار گرفتن را توضیح میداد و من بی هیچ اشتیاقی فقط منتظر بودم جمله اش تمام شود. او که نمیدانست یک فلش رو به بالا و برخاستن از میان فلش هایی که مثل کرم خاکی به خود می لولند یعنی چه! هفت سال در کار دولتی سپری شد تا سرانجام کارم را شروع کردم و لوگو شرکتم را بر اساس همان میزانسن خیالی ساختم. این تمام چیزی بود که در مورد کارم میدانستم و از همان روز گرفتار مسایلی شدم که دایی گفته بود، اما هیچکدام مهم نبود، مهم این بود که سرانجام من آن شرکت را ساخته بودم.

اکنون اگر برای شروع کار، پیش خود من بیایید، همان حرف های دایی را خواهید شنید اما بین خودمان باشد: اگر رویایی به قدرت رویای بنز حاجی ضیاء دارید، گوشتان به این حرف ها بدهکار نباشد! شرکتتان را بسازید و نگران مشکل دریای مانش نباشید.

حسن اطاعت

اردیبهشت ۹۳

Share نسخه مخصوص چاپ
فرم ارسال نظر

نظرات (0)

 
نام
نام خانوادگی
ایـمیل

ذخیره اطلاعات


 
 
 
ثبت نام فراموشی کلمه عبور؟