نوشتن
نوشته
کد مطلب : 238  |   تعداد بازدیدها: 81   |   تاریخ درج: چهارشنبه, مهر 02, 1393

 

نزدیک به زمین


شانزده سال پیش، در اداره کشاورزی بودم که از استانداری زنگ زدند و گفتند که یک دوچرخه سوار آلمانی را نزد من میاورند. یک جوان ۲۷ ساله و لاغر اندام بود که با هدف صلح، دور دنیا را رکاب میزد. هزینه سفر وی توسط کلیسا و برخی سازمان های خیریه و یک مجله تامین میشد و شرطش این بود که سفرنامه اش را همزمان با سفر بنویسد و در مقاطع زمانی مشخص، به آنها بفرستد. از روزی که وارد ایران شده بود به اینترنت دسترسی نداشته و نتوانسته بود بفرستد. در هتل گفته بودند که فقط استانداری دسترسی به اینترنت دارد و در استانداری گفته بودند یک نفر در اداره کشاورزی هست که از این چیزها سر در میاورد. من در اداره کشاورزی یک خط دیتای مستقیم از مخابرات داشتم که ماهانه هشتصد هزار تومان برای آن پول میدادیم و روزی یکی دو ساعت به زور کار میکرد. تازه اگر کار میکرد ارتباط ما را با مرکز دیتای تهران برقرار میکرد و از آنجا به بعد هم در محیطی شبیه داس (سیستم عامل یونیکس) دستوراتی را تایپ میکردیم و منتظر میماندیم که صفحات وب بصورت یک صفحات تکست ظاهر شود که لینک ها در داحل کروشه مشخص شده بودند و در انتهای آن کامندهایی برای ادامه دادن یا کنسل کردن یا فراخوانی لینک ها معرفی شده بود. تا اینها را به کریستوف توضیح دهم ظهر شد. سرانجام گفتم مطالبت را بده من بفرستم. گفت باید تایپ کنم. تبدیل کی برد به زبان آلمانی هم حکایتی داشت و خلاصه شروع کرد. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت … همینطور یک ریز تایپ میکرد. از حراست اداره حساس شدند ولی مانع نشدند. برایش ناهار گرفتم و وی همچنان ادامه داد تا عصر. سرانجام حکایتش تمام شد و من روش ارسال با یونیکس را نشانش دادم و با اطمینان از اینکه مطلبش ارسال شد، اداره را ترک کرد. از آن روز من و کریستوف دوست شدیم و دوست ماندیم. کپی مطالبش را حراست گرفت و به ترجمه داد. چیز بدی ننوشته بود فقط تعجب کرده بود که این مردم هر کدام به تنهایی آدم خوبی هستند اما زندگی اجتماعی بدی دارند. بر خلاف خیلی از غربی ها که زندگی اجتماعی مرتبی دارند اما هر کدام با هزار تا گرفتاری اخلاقی و الکل و سیگار و … دست به یقه هستند. در آن یادداشت ها به عدم دسترسی عمومی اینترنت در ایران اشاره کرد و در مورد من هم مطالبی نوشته بود که نسخه منتشر شده آن را در سال ۲۰۰۶ در منزلش نشانم داد. روز ۱۶ اسفند ۸۴ بود. همسرش مونیکا برای شام لازانیا درست میکرد، پسرش سیمون در سکوت مطلق بازی میکرد و دختر چند ماهه اش هنا در خواب بود. من و کریستوف هم در مورد اینترنت کل کل میکردیم. من یادداشت خود را نوشته بودم و از کریستوف خواستم خط ISDN منزلشان رابه لپ تاپ من وصل کند ولی هم بلد نبود و هم درایورهای مورد نیاز را نداشت. فایل هایم را ریختم روی Mp3 player که منتقل کنم روی کامپیوتر وی، ولی ویندوز قدیمی بود و سخت افزارهای های جدید را نمی شناخت! گفتم فایلهایم را روی CD رایت کنم، دیدم CD-Rom ندارند. خلاصه اینکه نشد. گفتم در سال ۱۹۹۸ تو در ایران به اینترنت نیاز داشتی، من با اشتراک یونیکس هم که شده کارت را راه انداختم. الان من در سال ۲۰۰۶ در آلمان به اینترنت نیاز دارم اما تو قادر به کمک نیستی!

غایله را با تماشای عکس های یلدا ختم کردیم و پس از شام، تماشای اسلاید های سفر کریستوف را شروع کردیم که تا دیروقت طول کشید. خانه شان سرد بود . من که هنا را در بغل داشتم او را بهانه کردم و گفتم درجه رادیاتور را کمی زیادتر کنید ولی مونیکا یک پتوی نازک دور بچه پیچید و مشکل را حل کرد! هنگام دیدن عکس های تبریز خیلی ذوق کردیم. از اسلایدهایش می شد تشخیص داد که در ایران از مهمان نوازی و برخوردهای صمیمانه لذت برده اما از فقر خدمات عمومی و تعامل اجتماعی اندک، متعجب بود. عکسی از یک تابلوی راهنمای فارسی در حوالی سه راه تاکستان گرفته بود که درک آن حتی برای من سخت بود!

دفعه بعد، اسفند ۸۸ بود. به شهر دیگری (نوشتاد وبستر) اسباب کشی کرده بودند. یک خانه بسیار قدیمی را خریده و به کمک پدرش بازسازی کرده بود اما ماهیت قدیمی و روستایی آن را حفظ کرده بود. مانند همیشه تمام وسایل زندگی‌شان زیر دست و پا بود. بچه‌ها بزرگ شده‌ بودند و شیرین زبانی می‌کردند. هر دو (سیمون و هنا) خیلی خوشگل و دوست داشتنی‌ بودند و رفتار آرام و مودبی داشتند. اینها را که به مونیکا می‌گفتم سر از پا نمی‌شناخت. منتخب اشعار شاعران ایرانی و زییایی‌های ایران، دو کتاب نفیس به زبان آلمانی بودند که به ترتیب برای مونیکا و کریستوف گرفته بودم و خیلی خوششان آمد. از اینکه چنین کتاب‌هایی در ایران به زبان آلمانی چاپ شده است تعجب می‌کردند.

مانند سری قبل، آن شب هم نماندم ولی این بار سوم، رسما دو شب مهمانشان بودم. یعنی با دعوت قبلی و تدارک و برنامه ریزی برای رفتن به چند جا و از این حرف ها. کریستوف در مهد تکنولوژی دنیا، تا حد امکان ساده زندگی میکند، ماشین و موبایل ندارد، پیاده یا با دوچرخه جابجا میشود. برای سفرهای طولانی از قطار استفاده میکند. لب به گوشت و الکل نمیزند. در منزلشان در روزهای آفتابی از انرژی خورشیدی و در سایر روزها از هیزم استفاده میکنند. برای غذا فقط از سبزیجات و دانه های گیاهی استفاده میکنند. تلویزیون ندارند و کتاب ها را هم با گلچین و کنترل قبلی میخوانند. اینترنت دارند اما فقط برای ایمیل و برنامه حرکت قطارها. تا حد امکان از سایت های دیگر استفاده نمیکنند و بچه ها که برای تکالیف مدرسه به سایتهایی مثل یوتیوپ و .. مراجعه میکنند باید از والدین اجازه بگیرند. مونیکا از حجاب فقط روسری را ندارد و معتقد است که حجاب در مسیحیت هم بوده است. دخترش هنا از هم اینک تربیت شده که لباس رکابی و شلوار کوتاه نپوشد و پسرش اجازه بازی با هر دوستی را ندارد.

کریستوف و مونیکا کارمند کلیسا هستند و کارشان تلاش برای آشتی دادن مردم با مفاهیم مذهبی و معنوی است. مونیکا مفاهیم مقدسی مانند احترام به زمین، طبیعت، خصلت های انسانی و … را به مردم تدریس میکند و کریستوف هم برای گسترش این مفاهیم در آلمان و دنیا تلاش میکند. بچه ها و همسرش به او افتخار میکنند و از اینکه او سفیر دوستی و صلح و آرامش بین انسان ها بوده خیلی خوشحالند.

اینها هر چند خاطرات شخصی من هستند اما انتشار عمومی آنها از این جهت مفید است که زندگی های اخیر ایرانی را با زندگی کریستوف در مهد صنعت و اقتصاد اروپا مقایسه کنم. من نه از عقاید کریستوف دفاع میکنم و نه فرهنگ خودمان را به چالش میکشم. هدفم این است که یک لحظه تامل کنیم و ببینیم با چه سرعتی از کجا دور میشویم و به کجا میرویم؟ کریستوف در مهد شراب و آبجو جهان، لب به الکل نمیزند ولی ما در سرزمین ممنوعیت الکل، یکی از بالاترین سرانه های مصرف آن در جهان را داریم. کریستوف نزدیک به زمین زندگی میکند و ما زمینمان را به گند کشیده ایم. کریستوف جنگلی را نشانم میدهد که سیصد سال است برداشت چوب از آن فقط به اندازه رشد سالانه جدید مجاز است و من از جنگل هایی میگویم که به ویلا تبدیل شده اند. ما با این سرعت شگفت انگیز، طبیعت و فرهنگ و باورها و دین و ایمان و احترام و اعتماد و دوستی و صلاح و رستگاری خود را زیر پا میگذاریم که به کجا برسیم؟

حسن اطاعت

پاریس

دوم مهرماه ۹۳

Share نسخه مخصوص چاپ
فرم ارسال نظر

نظرات (0)

 
نام
نام خانوادگی
ایـمیل

ذخیره اطلاعات


 
 
 
ثبت نام فراموشی کلمه عبور؟