Monograph
  • اسمیت یا حاج علی؟

    – “حمیدآقا، من که شرط کرده بودم فیلمبرداری عروسی نمیرم؟” – “این که عروسی نیست، دو برادر هستند که از سربازی برمیگردند. مراسم هم داخل کارخونه ست. همین” محوطه ورودی کارخانه آب و جارو شده بود و همه منتظر آمدن جواد و محمد بودند. دوربین را روی سه پایه کاشته بودم که جدی تر به نظر برسد. سال ۷۱ بود و آخرین سال دانشگاه را میگذراندم. فیلمبرداری و مونتاژ میکردم ولی همیشه فکر میکردم که این کارها در شان من نیست و اگر درسم تمام شود فیل هوا خواهم کرد! دو برادر با یک بنز مشکی رسیدند. آن زمان هنوز تصویربرداری ... Continue Reading...
    Thursday, April 3, 2014
  • این کار را بکنید، همین الان

    نامش، رامش بود: همسرم را نمی گویم! یک مرد سی ساله پر شور و حرارت هندی بود که برای یک پروژه بزرگ نرم افزاری در تهران زندگی میکرد. قبلا در تیتراژ فیلم ها دیده بودم که در هند، رامش یک اسم مردانه است ولی اولین بار بود که با یک آقای هندی هم نام خانمم صحبت میکردم! همکار او فارسی را به خوبی میدانست و همکار من انگلیسی را. در نتیجه جلسه به خوبی برگزار شد و قرار گذاشتیم که وی را برای ارایه توضیحات تکمیلی، به جلسه هیئت مدیره دعوت کنیم. اعضای هیئت مدیره، هفت نفر ایرانی بودند که سه نفرشان از ناف آمریکا آمده... Continue Reading...
    Saturday, March 29, 2014
  • پاریس زیر باران

    گاهی برای فرار از فشار کار، دو ساعتی را از خودم مرخصی میگیرم و با یک کتاب یا فیلم، خلوت میکنم. سه شنبه گذشته به اعتبار نام وودی آلن، و بیشتر به اعتبار نام پاریس، فیلم: “نیمه شب در پاریس” را انتخاب کردم، غافل از اینکه یک درس سه واحدی تاریخ هنر اروپا و آمریکا را انتخاب کرده ام! اسفند ۸۴ در اولین سفر به پاریس، دو روز وقت داشتم که زیبایی های این شهر افسانه ای را ببینم اما باران امان نداد و جز تصاویری خیس و شتابزده، چیز دیگری از پاریس در ذهنم نماند. فیلم وودی آلن درست از همین نقطه وارد شد: بعد از چن... Continue Reading...
    Monday, December 23, 2013
Name
Last Name
E-Mail

Save Information


 
 
 
Register Forgot Password ?