ARTICLES
کد مطلب : 268  |   تعداد نظرات: 0   |   تعداد بازدیدها: 1129   |   تاریخ درج: Saturday, March 29, 2014

 

این کار را بکنید، همین الان


نامش، رامش بود: همسرم را نمی گویم! یک مرد سی ساله پر شور و حرارت هندی بود که برای یک پروژه بزرگ نرم افزاری در تهران زندگی میکرد. قبلا در تیتراژ فیلم ها دیده بودم که در هند، رامش یک اسم مردانه است ولی اولین بار بود که با یک آقای هندی هم نام خانمم صحبت میکردم! همکار او فارسی را به خوبی میدانست و همکار من انگلیسی را. در نتیجه جلسه به خوبی برگزار شد و قرار گذاشتیم که وی را برای ارایه توضیحات تکمیلی، به جلسه هیئت مدیره دعوت کنیم.

اعضای هیئت مدیره، هفت نفر ایرانی بودند که سه نفرشان از ناف آمریکا آمده بودند. سه دکتر که هر کدام شرکتی بزرگ و تاثیر گذار در اقتصاد کشور را اداره میکردند. هر سه، خصوصیات بیزنس من های آمریکایی را داشتند: رک، صریح و بی ملاحظه. و هر سه در کار خود استاد بودند. چهار نفر بعدی هم هیچکدام دست کمی از این سه نداشتند. یکی ساکن لندن بود و از طریق اسکایپ در جلسات شرکت میکرد. دیگری داماد یکی از بزرگترین سرمایه داران کشور بود که تحصیلاتش را در اروپا گذرانده بود و دو تای دیگر، آدم های میانسالی بودند که مراحل موفقیت تجاری خود را در ایران گذرانده بودند و فقط این دو بودند که اندکی حال و هوای ایرانی به جلسه میدادند و گرنه فضا بی شباهت به وال استریت نبود. این وسط من چیکاره بیدم؟ مدیرعامل! که باید مصوبات این هفت غول اقتصادی را اجرا کند! چهلمین تولد خود را پشت سر گذاشته بودم و نزد آنان، آدم جوان و بی تجربه ای به نظر نمیرسیدم و باوجود اینکه در تمام ۱۵سال سابقه تجاری خود تا آن زمان، به تنهایی و بدون شریک کار کرده بودم و تجربه جلسه هیئت مدیره، به ویژه در این سطح را نداشتم، اما به لطف خدا، کم نمیاوردم.

رامش _ همان آقای هندی _ را به فارسی معرفی کردم و او به انگلیسی توضیحاتش را شروع کرد. از هر ده لغت یکی را به زحمت می فهمیدم و تا میخواستم روی معنی آن تمرکز کنم ده لغت دیگر گفته بود ولی نگران نبودم چون تمام توضیحاتش را در جلسه قبل به فارسی شنیده بودم. ارایه پرشور و حال وی به زبان انگلیسی ادامه داشت و من هم انگار که مانند بقیه از ناف آمریکا آمده باشم اصلا به روی خود نمیاورم که این اولین جلسه انگلیسی است که شرکت کرده ام. نوبت به پرسش و پاسخ رسید. دوست لندنی سوالی کرد که من متوجه نشدم. هندی پاسخ داد اما دوست لندنی صحبتش را قطع کرد و با لجن جدی تری سوال کرد. این بار هندی ساکت بود. نگاهش کردم و دیدم او هم مرا نگاه میکند! همه ساکت بودند. نگاهشان کردم و دیدم آنها هم مرا نگاه میکنند! در چهره تک تک شان خیره شدم که راز این سکوت را بفهمم. یکی از آن سه ایرانی – آمریکایی با آمیخته ای از تعجب و خشم، نگاه متعجب مرا پاسخ داد:

He is asking you!

ای دل غافل! سوال از من بوده و من یک لغت از کل جمله را نفهمیده بودم. دیگر کار از کار گذشته بود و با “ساری” و “پلیز ریپیت اگین”، نمی شد آب رفته را به جوی بازگرداند. این واقعیت که: “حسن، انگلیسی نمیداند”، درذهن آنان نقش بست و در طول دو سال که با آنان کار میکردم پاک نشد. آنان به شدت از کارم راضی بودند و هنوز با تک تک آنان در ارتباطم اما هیچگاه یکی از آنان نشدم. آنها اقتصاد و کار و حرفه را به انگلیسی یاد گرفته بودند و من به فارسی. و این فاصله را باید من در سالهای دانش آموزی و دانشجویی پر میکردم که نکرده بودم.

هشت سال از آن روز میگذرد و من هنوز به طور جدی پای آموختن زبان انگلیسی ننشته ام. موقعیت های مشابه بارها تکرار میشوند و من در هر کدام به زور و زحمت گلیم خود را از آب بیرون میکشم اما هر بار از خود شکایت میکنم که چرا زمانی که وقت آزاد داشتم، این کار را نکردم. اکنون با شرکت در جلسات تاک شو، نوشتن این یادداشتها، دیدن فیلم و خواندن متون، تلاش میکنم غفلت ایام جوانی را جبران کنم. بنابراین شما که انگلیسی میدانید، یادداشتهای انگلیسی مرا در حد متون تمرینی بخوانید و ایرادات آن را یاداوری کنید و شما که انگلیسی نمیداند همین الان آموختن آن را شروع کنید. این کار را بکنید نه برای تافل و مهاجرت و مسافرت. بلکه برای اینکه باید این کار را بکنید. همین الان.

حسن اطاعت

فروردین ۹۳

Share نسخه مخصوص چاپ
Name
Last Name
E-Mail

Save Information


 
 
 
Register Forgot Password ?