تک نوشته ها
  • اقیانوس آبی

    کاری که ما میکنیم نمایندگی یکی از بزرگترین شرکتهای فعال در زمینه پرداخت های الکترونیک است. گرفتن نمایندگی از این نوع شرکت ها خیلی سخت نیست و به سرمایه چندانی هم نیاز ندارد اما تبدیل شدن به یکی از آنان، تقریبا غیر ممکن است. دلایلش را عرض میکنم: اولا که صنعت خیلی گرانی است. کافی است فقط تجهیزات مخابراتی لازم برای پوشش دادن به چندین صد هزار فروشگاه را تصور کنید تا به میزان گران بودن این صنعت پی ببرید. ثانیا خیلی انحصاری است. منظورم این است که هر شرکتی امکان ورود به این فیلد را ندارد مگر اینکه به نو... ادامه مطلب
    شنبه, خرداد 10, 1393
  • بنز حاجی ضیاء

    آن زمان هنوز حاجی نبود. رفته بود مکه که بشود. وابستگی فامیلی مان خیلی دور بود: شوهر خواهر زندایی پدرم! ولی از طریق عمه ام که خیلی به آن ها نزدیک بود، اخبار و اطلاعات خانواده شان به ما هم منتقل میشد. مکه که بودند، عمه زندگی خود را به خانه سه طبقه آنها منتقل کرد تا از امنیت خانه مطمئن شود. ما هم دم به ساعت دلمان برای عمه تنگ میشد و مجبور بودیم بریم دیدنش! من عاشق طبقه پارکینگ و ماشین آقا ضیاء بودم: یک بنز ۲۰۰ مدل ۱۹۷۵ به رنگ کاهویی. ساعت ها پشت فرمان می نشستم و خود را در حال سفر به دور دنیا تصور م... ادامه مطلب
    چهارشنبه, ارديبهشت 03, 1393
  • در سوگ مارکز!

    این روزها فقط روی تیر چراغ برق سر کوچه ماست که متن حزن انگیزی در مورد فوت مرحوم گابریل گارسیا مارکز نصب نشده است! نمیدانم در کلمبیا چه خبر است اما اینجا که همه ما از این ضایعه دردناک، متاثر شده ایم و معلوم نیست که داغ مارکز تا چه زمانی بر دل ما خواهد ماند! بیش از سی و پنج سال از زمانی که رمان “صد سال تنهایی” را خواندم میگذرد و اکنون جز تصویری مبهم از زندگی کولی ها و مادربزرگی که آنقدر زنده ماند تا به بازیچه بچه ها تبدیل شد، چیز دیگری از داستان به ذهنم نمانده است. بعد ها به احمد محمود روی آوردم ... ادامه مطلب
    سه شنبه, ارديبهشت 02, 1393
  • مهمانی اهداف

    دیروز مهمان جمع هفده نفره ای از دوستان بودم که قرار بود در مورد اهداف خود برای سال جدید صحبت کنند. اگر من و یکی دیگر از مهمان ها بعلاوه آقا و خانم میزبان را در نظر نگیریم، متوسط سنی بقیه دوستان،  بیشتر از ۲۵ سال نبود اما جالب اینکه دقیقا میدانستند که از زندگی خود چه میخواهند. این اولین بار بود که در چنین فضایی قرار داشتم و از اینهمه انگیزه و انرژی، سرمست میشدم. تصور میکنم نسل جوانان امروز که دوران جنگ و انقلاب را تجربه نکرده اند و در دهه ایزوله و محصور شصت، کودکی بیش نبوده اند، اکنون با برخوردار... ادامه مطلب
    سه شنبه, فروردين 26, 1393
  • اول چه کسی، بعدا چه چیزی

    ده دقیقه زودتر از قرار رسیدم و این فرصت برای گرفتن یک جلد دیوان حافظ نفیس کافی بود. قرارم با حمید برخوردار بود، پسر یکی از بزرگترین کارافرینان تاریخ کشور، پدر صنعت خانگی ایران، مرحوم حاج محمد تقی برخوردار. آن زمان هنوز مرحوم نشده بود و من چه خجالتی کشیدم سر ندانستن این موضوع. تیرماه ۸۹ بود و من پس از سه سال و نیم اقامت در تهران، آماده میشدم که به تبریز برگردم اما دلم برای ایده هایی که در سر داشتم و فرصت سرمایه گذاری روی آنها را پیدا نکرده بودم، می سوخت. مانند مادری که قبل از ترک بچه اش، آن را به... ادامه مطلب
    چهارشنبه, فروردين 20, 1393
نام
نام خانوادگی
ایـمیل

ذخیره اطلاعات


 
 
 
ثبت نام فراموشی کلمه عبور؟