نوشتن
نوشته
  • دیدو

    دیدو یک کاراکتر کارتونی است. سگ کوچولویی است که در یک سری روایت های شیرین، دوستانی پیدا میکند و با آنها ماجراهایی را تجربه میکند. کتاب های دیدو با چاپ نفیس به زبان انگلیسی با ویراستاری مناسب برای کودکان، در آمازون و تمام کتابفروش های معتبر آنلاین و عادی دنیا عرضه میشوند. پازل های دیدو، تی شرت های دیدو، اسباب بازی ها و اکسسوارهای دیدو هم در راهند. اما خالق این سگ کوچولو کیست؟ کمپانی والت دیزنی؟ پیکسار؟ دریم وورکز؟ فاکس؟ من داستانش را تعریف میکنم: یکی بود یکی نبود. تو همین تبریز خودمون، یه خانم... ادامه مطلب
    چهارشنبه, خرداد 28, 1393
  • جدال با پارکینسون

    این طرف ها کسی هست که در اواسط دهه شصت در تبریز داماد شده باشد؟ اگر بله، حتما نام حمید را به خاطر میاورد. آن روز ها خیلی از عروس و دامادها دوست داشتند که کارهای فیلم و عکس خود را به حمیدآقا بسپارند. کار او برتری خاصی نسبت به موسسات دیگر نداشت اما توانسته بود راز و رمز ارتباط با عروس دامادها و خانواده ها را پیدا کند و خدمات تو دل بروتری ارایه کند. با توفیق در این کار، حمید به فکر افتاد که اساس کارش را تغییر دهد و یک موسسه فیلمسازی دایر کند. اسد و حسن، دو نفر از عزیزترین دوستان من، تیم فنی وی را ت... ادامه مطلب
    يکشنبه, خرداد 25, 1393
  • اقیانوس آبی

    کاری که ما میکنیم نمایندگی یکی از بزرگترین شرکتهای فعال در زمینه پرداخت های الکترونیک است. گرفتن نمایندگی از این نوع شرکت ها خیلی سخت نیست و به سرمایه چندانی هم نیاز ندارد اما تبدیل شدن به یکی از آنان، تقریبا غیر ممکن است. دلایلش را عرض میکنم: اولا که صنعت خیلی گرانی است. کافی است فقط تجهیزات مخابراتی لازم برای پوشش دادن به چندین صد هزار فروشگاه را تصور کنید تا به میزان گران بودن این صنعت پی ببرید. ثانیا خیلی انحصاری است. منظورم این است که هر شرکتی امکان ورود به این فیلد را ندارد مگر اینکه به نو... ادامه مطلب
    شنبه, خرداد 10, 1393
  • بنز حاجی ضیاء

    آن زمان هنوز حاجی نبود. رفته بود مکه که بشود. وابستگی فامیلی مان خیلی دور بود: شوهر خواهر زندایی پدرم! ولی از طریق عمه ام که خیلی به آن ها نزدیک بود، اخبار و اطلاعات خانواده شان به ما هم منتقل میشد. مکه که بودند، عمه زندگی خود را به خانه سه طبقه آنها منتقل کرد تا از امنیت خانه مطمئن شود. ما هم دم به ساعت دلمان برای عمه تنگ میشد و مجبور بودیم بریم دیدنش! من عاشق طبقه پارکینگ و ماشین آقا ضیاء بودم: یک بنز ۲۰۰ مدل ۱۹۷۵ به رنگ کاهویی. ساعت ها پشت فرمان می نشستم و خود را در حال سفر به دور دنیا تصور م... ادامه مطلب
    چهارشنبه, ارديبهشت 03, 1393
  • در سوگ مارکز!

    این روزها فقط روی تیر چراغ برق سر کوچه ماست که متن حزن انگیزی در مورد فوت مرحوم گابریل گارسیا مارکز نصب نشده است! نمیدانم در کلمبیا چه خبر است اما اینجا که همه ما از این ضایعه دردناک، متاثر شده ایم و معلوم نیست که داغ مارکز تا چه زمانی بر دل ما خواهد ماند! بیش از سی و پنج سال از زمانی که رمان “صد سال تنهایی” را خواندم میگذرد و اکنون جز تصویری مبهم از زندگی کولی ها و مادربزرگی که آنقدر زنده ماند تا به بازیچه بچه ها تبدیل شد، چیز دیگری از داستان به ذهنم نمانده است. بعد ها به احمد محمود روی آوردم ... ادامه مطلب
    سه شنبه, ارديبهشت 02, 1393
  • مهمانی اهداف

    دیروز مهمان جمع هفده نفره ای از دوستان بودم که قرار بود در مورد اهداف خود برای سال جدید صحبت کنند. اگر من و یکی دیگر از مهمان ها بعلاوه آقا و خانم میزبان را در نظر نگیریم، متوسط سنی بقیه دوستان،  بیشتر از ۲۵ سال نبود اما جالب اینکه دقیقا میدانستند که از زندگی خود چه میخواهند. این اولین بار بود که در چنین فضایی قرار داشتم و از اینهمه انگیزه و انرژی، سرمست میشدم. تصور میکنم نسل جوانان امروز که دوران جنگ و انقلاب را تجربه نکرده اند و در دهه ایزوله و محصور شصت، کودکی بیش نبوده اند، اکنون با برخوردار... ادامه مطلب
    سه شنبه, فروردين 26, 1393
  • اول چه کسی، بعدا چه چیزی

    ده دقیقه زودتر از قرار رسیدم و این فرصت برای گرفتن یک جلد دیوان حافظ نفیس کافی بود. قرارم با حمید برخوردار بود، پسر یکی از بزرگترین کارافرینان تاریخ کشور، پدر صنعت خانگی ایران، مرحوم حاج محمد تقی برخوردار. آن زمان هنوز مرحوم نشده بود و من چه خجالتی کشیدم سر ندانستن این موضوع. تیرماه ۸۹ بود و من پس از سه سال و نیم اقامت در تهران، آماده میشدم که به تبریز برگردم اما دلم برای ایده هایی که در سر داشتم و فرصت سرمایه گذاری روی آنها را پیدا نکرده بودم، می سوخت. مانند مادری که قبل از ترک بچه اش، آن را به... ادامه مطلب
    چهارشنبه, فروردين 20, 1393
  • اسمیت یا حاج علی؟

    – “حمیدآقا، من که شرط کرده بودم فیلمبرداری عروسی نمیرم؟” – “این که عروسی نیست، دو برادر هستند که از سربازی برمیگردند. مراسم هم داخل کارخونه ست. همین” محوطه ورودی کارخانه آب و جارو شده بود و همه منتظر آمدن جواد و محمد بودند. دوربین را روی سه پایه کاشته بودم که جدی تر به نظر برسد. سال ۷۱ بود و آخرین سال دانشگاه را میگذراندم. فیلمبرداری و مونتاژ میکردم ولی همیشه فکر میکردم که این کارها در شان من نیست و اگر درسم تمام شود فیل هوا خواهم کرد! دو برادر با یک بنز مشکی رسیدند. آن زمان هنوز تصویربرداری ... ادامه مطلب
    پنجشنبه, فروردين 14, 1393
  • این کار را بکنید، همین الان

    نامش، رامش بود: همسرم را نمی گویم! یک مرد سی ساله پر شور و حرارت هندی بود که برای یک پروژه بزرگ نرم افزاری در تهران زندگی میکرد. قبلا در تیتراژ فیلم ها دیده بودم که در هند، رامش یک اسم مردانه است ولی اولین بار بود که با یک آقای هندی هم نام خانمم صحبت میکردم! همکار او فارسی را به خوبی میدانست و همکار من انگلیسی را. در نتیجه جلسه به خوبی برگزار شد و قرار گذاشتیم که وی را برای ارایه توضیحات تکمیلی، به جلسه هیئت مدیره دعوت کنیم. اعضای هیئت مدیره، هفت نفر ایرانی بودند که سه نفرشان از ناف آمریکا آمده... ادامه مطلب
    شنبه, فروردين 09, 1393
  • پاریس زیر باران

    گاهی برای فرار از فشار کار، دو ساعتی را از خودم مرخصی میگیرم و با یک کتاب یا فیلم، خلوت میکنم. سه شنبه گذشته به اعتبار نام وودی آلن، و بیشتر به اعتبار نام پاریس، فیلم: “نیمه شب در پاریس” را انتخاب کردم، غافل از اینکه یک درس سه واحدی تاریخ هنر اروپا و آمریکا را انتخاب کرده ام! اسفند ۸۴ در اولین سفر به پاریس، دو روز وقت داشتم که زیبایی های این شهر افسانه ای را ببینم اما باران امان نداد و جز تصاویری خیس و شتابزده، چیز دیگری از پاریس در ذهنم نماند. فیلم وودی آلن درست از همین نقطه وارد شد: بعد از چن... ادامه مطلب
    دوشنبه, دي 02, 1392
فرم ارسال نظر
نام
نام خانوادگی
ایـمیل

ذخیره اطلاعات


 
 
 
ثبت نام فراموشی کلمه عبور؟